درباره نویسنده
کنعان کیایی
روزی دوستی انتقادی کرد به نوع و نحوه ی شعرهایم. با خود اندیشیدم و به یاد آوردم این بیت را از لاادری: شاعر نی ام و شعر ندانم که چه باشد من مرثیه خوان ٍ دل دیوانه ی خویشم
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • نقد و معرفی کتاب:گزارش یک آدم ربایی
  • بهانه:یادی از فرخی سیستانی
  • بهانه: یادی از محمد حسین بهجت تبریزی
  • شعر:بار دیگر شهری که دوست می داشتم (نه...)
  • شعر: روزهایی که دوری...
  • شعر:خدا
  • شعر: گفتگو
  • شعر:وطن
  • شعر:دل بی طاقت
  • شعر:پائیز
  • نقد و معرفی کتاب:شوهر آهو خانم
  • شعر:شب
  • شادباش
  • نوروز
  • شعر:آب و مژه
  • نقد و معرفی کتاب:کلیدر
  • شعر:خیال خام باران
  • بهانه:به بهانه ی بزرگداشت حضرت حافظ
  • شعر:مرگ
  • شعر:امشب
  • شعر:زندگی
  • شعر: قحطی در روزگار بارش
  • معرفی مفاخر ایران زمین: مهدی اخوان ثالث
  • شعر:قصه ی یک شب
  • شعر:مردم پست
  • نقد و معرفی کتاب:هویت
  • شعر:مرغ وصل
  • شعر:خواب
  • شعر:التماسی برای عذاب
  • شعر:خورشید امروز
کلمات کلیدی مطالب
  • شعر (٢٤)
  • نقد و معرفی کتاب (٥)
  • معرفی مفاخر ایران زمین (٤)
  • بهانه (٤)
  • مقاله (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • دی ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
دوستان من
  • سایت رسمی روان شاد احمد شاملو
  • باران می داندم ...
  • عبدالجبار کاکایی سال های تاکنون
  • ماهنامه فرهنگي،هنري،ادبي رتل
  • کتاب نیوز
  • آگاهی
  • وبلاگ علمی صنعتی
  • خبرگزاری کتاب ایران
  • ستاره ی پریشان
  • دفتر شعر جوان
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



وبلاگ کنعان کیایی «برگ و قلم»
نقد و معرفی کتاب:گزارش یک آدم ربایی
نویسنده: کنعان کیایی - چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠

بی گمان هر کس که با سینما و ادبیات آمریکای جنوبی آشنایی داشته باشد نام پابلو اسکوبار، آدمکش و تبهکار نام دار کلمبیایی را شنیده است. کسی که بخش مهمی از تاریخ کلمبیا و حتی با کمی اغراق قاره ی آمریکا را تحت اثر نام خود قرار داده است.

امّا در کتاب "گزارش یک آدم ربایی"  اثر گابریل گارسیا مارکز به نحوی دیگر به این تبهکار صاحب نام که برای خود امپراتوری عظیمی ساخته است پرداخته می شود.

در زمان روایت کتاب کلمبیا در شرایطی بحرانی به سر می برد. اوضاع وخیم سیاسی، نا به سامانی امنیتی در جامعه و از همه برجسته تر بی لیاقتی و ضعف مجریان دولتی و خودسری دستگاههای مختلف از ویژگی های دوران در حال روایت است.

داستان از جایی شروع می شود که قانونی مبنی بر تسلیم کردن تبهکاران بین المللی در آستانه اجرا قرار می گیرد. که این موضوع برای اسکوبار که برای برقرای صلح در کشورش تصمیم به تسلیم شدن دارد ناخوشایند می نماید. پس با اقدام به آدم ربایی های گسترده در سطح کشور سعی می کند تا دولت را به پذیرش شرایطش مجاب کند.

این ماجرا کشور را با بحران تازه و پیچیده ای روبه رو می کند. اسکوبار برای تسلیم شرایط ویژه ای دارد که دولت از پذیرفتن آنها سر باز می زند . پس اسکوبار شروع به تهدید و کشتن گروگانها می کند. از طرفی دیگر جامعه و خانواده ی گروگانها به دولت فشار می آورند.

در نهایت شرایط اسکوبار با وساطت یک کشیش بزرگ و مورد احترام دو طرف پذیرفته می شودو اسکوبار به زندان امنی منتقل می شود.

یکی از صحنه های زیبا ی کتاب که مارکز آن را به زیبایی به تصویر کشیده است، لحظه ای ست که اسکوبار در مقابل رئیس دادگستری در بدو ورود به زندان گلوله های اسلحهی خود را به زمین می ریزد و می گوید: «به خاطر صلح در کلمبیا...»

اسکوبار از این لحظه به بعد رنگ سیاه از چهره می زداید و چهره ای دیگر می یابد و خواننده را به فکر فرو می برد که آیا به راستی اسکوبار شخصیت سیاه داستان است؟

فارغ از پاسخ دادن به این پرسش، دولت پس از مدتی به عهد خود خیانت می کند و اسکوبار با آگاه شدن از این موضوع اقدام به فرار می ند و پس از چند سال تواری، در نهایت کشته می شود.

یکی از دلایلی که برآنم داشت تا اقدام به خواندن این کتاب کردم این بود که مهندس موسوی با زبانی کنایی به این امر اشاره داشتند.

در فصل های ابتدایی آن کمی با سردرگمی به دنبال بندهایی که شرایط فعلی کشور را به موضوع و داستان کتاب ربط می دهند بودم و در میانه های راه، دریچه های یافتن این موضوع کم کم خود را نمایان و انتهای داستان به اوج خود می رسد.

به طور کلی این بند های ارتباطی را می توان به سه گروه عمده تقسیم بندی کرد:

اول - اولین و عمده ترین موضوع آشفتگی در دستگاه سیاسی کشور که مردم در آن اصلی ترین محور تحمل فشار و این رقابت های ناسالم سیاسی هستند.

دوم – عدم فرمانبرداری دستگاه و گروه های نظامی کشور از مرجعی قانونی و مشخص، و اقدام های خود سرانه و خوش خدمت هایی که به اصطلاح به جای کلاه، سر را ارمغان می آورند.

سوم – و بند آخر که کمی با حدس و گمان همراه و در حاله ای از هوش بالای مهندس موسوی پنهان است ،موضوع گستردن دام پیش پای شخصی قدرتمند- چه از لحاظ سیاسی ، اقتصادی و اجتماعی  – و کشاندن   او به گود مبارزه ای از پیش طراحی شده و در نتیجهی این بازی دولت به یک پیروزی دست می یابد که در حالت عادی رسیدن به آن نزدیک به محال بوده است.

در هر حال موضوع سوم به قدرت تحلیل زیادی نیاز دارد که قلم حقیرم از این مطلب بی نصیب است.

در پایان توصیه می کنم که در صورت امکان ترجمه ای بهتر از ترجمه ای که انتشارات نشر علم به چاپ رسانده است را برای مطالعه انتخاب نمایید.    

 

 

نظرات ()



بهانه:یادی از فرخی سیستانی
نویسنده: کنعان کیایی - پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠

دل من همی داد گفتی گواهی         
 که باشد مرا روزی از تو جدایی

بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم         
بر آن دل دهد هر زمانی گواهی

من این روز را داشتم چشم وزین غم         
نبوده‌ست با روز من روشنایی

جدایی گمان برده بودم ولیکن         
نه چندانکه یکسو نهی آشنایی

به جرم چه راندی مرا از در خود
گناهم نبوده‌ست جز بیگناهی

بدین زودی از من چرا سیر گشتی         
نگارا بدین زودسیری چرایی

که دانست کز تو مرا دید باید         
به چندان وفا اینهمه بیوفایی

سپردم به تو دل، ندانسته بودم        
 بدین گونه مایل به جور و جفایی

دریغا دریغا که آگه نبودم        
 که تو بیوفا در جفا تا کجایی

همه دشمنی از تو دیدم ولیکن         
نگویم که تو دوستی را نشایی

نظرات ()



بهانه: یادی از محمد حسین بهجت تبریزی
نویسنده: کنعان کیایی - جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠
 
 ‫
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران

رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند
هر چه آفاق بجویند کران تا به کران

میروم تا که به صاحبنظری بازرسم
محرم ما نبود دیده کوته نظران

دل چون آینه اهل صفا می شکنند
که ز خود بی خبرند این ز خدا بیخبران

دل من دار که در زلف شکن در شکنت
یادگاریست ز سر حلقه شوریده سران

گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود
لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران

ره بیداد گران بخت من آموخت ترا
ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
کاین بود عاقبت کار جهان گذران

شهریارا غم آوارگی و دربدری
شورها در دلم انگیخته چون نوسفران
نظرات ()



شعر:بار دیگر شهری که دوست می داشتم (نه...)
نویسنده: کنعان کیایی - دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠

نه...

 نمی گذارم تپش باکره ی عشق

                                  این احساس ناب ِکودکی ام

  در 

       حریم مبتذلِ بزرگسالی 

                                       بمیرد

نه 

نمی گذارم

حتی اگر سهم غربتم

                به درازای تمام عمر باشد...

نظرات ()



شعر: روزهایی که دوری...
نویسنده: کنعان کیایی - چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠
تو که نیستی 
شعر بر لبانم خشک می شود
و اشک در چشمانم گلوله.
ای بارانی ترین احساس !
کاکتوس های کویر دوری ات
دلم را عجیب به درد می آورد.
و ناله
شعرهای خشک شده را
به چاهی بدون آب می برد.
جاره ای ساز.
نظرات ()



مطالب قدیمی تر »