شعر:مرغ وصل

چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان         کاید بجلوه سرو صنوبر خرام ما
حافظ  ز دیده دانه اشکی همی فشان      باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما
حافظ


ای ساقی مستِ صنوبر خرام
چند بگویم ز فراقت کلام

روی دلم زرد ز هر باده ای
باده ی نابت دهدم کی سلام؟

اشک فشانم همه شب تا سحر
مرغ وصالت نکشد پا بدام

باد ببرده ست  همه هستی ام
من چه بگویم دگر از ننگ و نام

در عطش بوسه ی تو سوختم
خاک دلم هم نرسیدش به کام

چند بگویم، چه بوَد سود آن
هیچ نداند ز شرر مرد خام

ناله ی کنعان برسد بر فلک
تا که رسد باده یاران به جام

/ 1 نظر / 8 بازدید
پدرام بارانی

درود بر همگن نیک امروز آدرس بلاگتو توی مسیر دانشگاه بهم دادی....سرک کشیدم... و به نظرم کارت خیلی خوبه.... این شعر آخرت بدجوری دلمونو سوزوند...امیدوارم که باده به جام برسه. ازتو به يك اشاره از ما به سر دويدن[چشمک] در ضمن لینکیدمت....این وب شخصی منه... اما توی اون سایته هم کلی پست دارم... موفق باشی عزیز