نوروز

چه بسیار گفته اند از نوروز و چه بسیار شنیده ایم از آن. ونامش قطاری از تصورات و خاطرات گوناگون را در ذهن به راه می اندازد.

خانه تکانی و بوی شوینده هایی که به هر چیز لایه ی نازکی از طراوت می نشاند.پیمانه کردن گندم برای سبزه عید،حقوق هایی که زودتر از موعد ماههای دیگر به همراه عیدی ،آرامشی توام با اضطراب نهانِ به پایان رسیدنش،شب نخوابی های کودکانه از ذوق پوشیدن لباسهای نو، همهمه ی خیابانها و ...  .

اما به راستی نوروز تنها برای همین هاست که در ما شوق می پروراند و بی تابش می شویم؟

نه...حق برای پاسخ شما محفوظ اما من می گویم که مهم تر از هر معنی نهفته در نوروز، گذر از زمستان و رسیدن به طراوت بهار است.آزاد اسیری که اکنون زنجیر از پای می گشاید و بر دیو ظالم زمستان چیره می شود.

زمستان به حال  احتضار می افتد و نفس هایش به شماره. واین گشایش را بلبل خوش الحان چه زیبا می سراید. زمین نفس می گشاید و آفتاب تیغ می کشد تا این دیو محتضر را برای همیشه برانند و از پای در آورند.لیک دل رحمی بهار مانع از خشونت است و دیو زمستان به گوشه ای دیگر رخت می بندد و برای شروعی دوباره آماده می شود تا دیگر بار کام بهار را تلخ کند و طبیعت را در زنجیر کشد.

پس شاید بهتر است بیاموزیم که با شروع بهار ظلم و جور زمستان را به فراموشی سپاریم و کین را در  دل نپروریم چرا که دلِ پر کین، زود زمستانی می شود.

پیشاپیش تبریک بهاریمان را بپذیرید.

 

/ 0 نظر / 8 بازدید