شعر:قصه ی یک شب

در ساعت 8 دقیقه به 8
تابش آمد اما
ابر تیره سایه انداخته بود
ومن،
من ِ تشنه ی تابش
در ساعت 5 دقیقه بعد از 8
آگاهی ام رسید.
اکنون غمگینم،
بسیار غمگینم...
###
آب نوشیدم
کتاب جویدم
موسیقی سر کشیدم
اما...
همچنان می سوزم.
و  در گلو زمزمه  می سازم:
 غمگینم
 می سوزم

###
به سراغ هر چه رفتم
شعله ور تر کرد و
هیزم ساز من بود
که ناگاه...
خیره در چشمان عکست
شرری در ذهن تابید.
و در آن لحظه ی دیگر
بوسه بر لب های عکست
شعله  را
تاراند و خواباند و
من اکنون سخت آرامم
و از آن بوسه ی ناب و نوازش گر
به قصر عشق و مستی
رفته بر بامم.

/ 1 نظر / 8 بازدید
الهه

کنعان جانم خیلی خوشحالم که اون لحظات تلخ رو با سر بلندی پشت سر گذاشتی و خبری از اون 8 دقیقه به 8 های کذایی در زندگیت نیست و کنار هم انقدر خوشبختیم [زبان]