بهانه:یادی از فرخی سیستانی

دل من همی داد گفتی گواهی         
 که باشد مرا روزی از تو جدایی

بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم         
بر آن دل دهد هر زمانی گواهی

من این روز را داشتم چشم وزین غم         
نبوده‌ست با روز من روشنایی

جدایی گمان برده بودم ولیکن         
نه چندانکه یکسو نهی آشنایی

به جرم چه راندی مرا از در خود
گناهم نبوده‌ست جز بیگناهی

بدین زودی از من چرا سیر گشتی         
نگارا بدین زودسیری چرایی

که دانست کز تو مرا دید باید         
به چندان وفا اینهمه بیوفایی

سپردم به تو دل، ندانسته بودم        
 بدین گونه مایل به جور و جفایی

دریغا دریغا که آگه نبودم        
 که تو بیوفا در جفا تا کجایی

همه دشمنی از تو دیدم ولیکن         
نگویم که تو دوستی را نشایی

/ 2 نظر / 10 بازدید
الهه

با خوندن ابيات ابتدايي ناخودآگاه ياد اين بيت از محمد سلماني افتادم: چنان دشوار مي دانم شب كوچ نگاهت را كه از آغاز، پايان تو را در حال تمرينم ....

پریسا

سلام.. با شعر زیبایی ,از فرخی یاد کردید.من عاشق این شعرشم.با خوندنش همیشه یه حس خوبی پیدا میکنم و دلم میلرزه و یاد فیلم شب های روشن میافتم که بر اساس کتاب داستایوفسکی است.ممنونم.