شعر: در آستین تصوف


گر مرید راه عشقی فکر بد نامی مکن
شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمّار داشت
(آقامون حافظ)

از هـوای تو، هـوای بودنـم آمــد به دست
هرچه بت دارم به بتخانه کنون باید شکست

مـن نمی دانم چگونه کین چنین کافر شدم
از کدامین جام مِی کردی مرا اینگونه مست

ذکـر مـن "هو" بود "اِلا هو" به آئینم نبود
ذکـر درویشـانه ام در ذکر نام تو شکست

خانـقه را نـذر آن مسـتانه خـط ات کـرده ام
زین زمان بر زیر طاق ابرویت خواهم نشست

صوفـی ام پیغـام داد : که گفتگو را واگذار
این نـبـوده رسم درویشانه از روز الست

گفـتمـش : ارزانی ات ای پیر، خـرقه مال تو
این مرقّع آستین را من به تن خواهم گسست

من مرید راه عشقم، فکر بد نامی خطاست
در بـر یارم بُوَد آرامـشِ هـر بـود و هست

به یاد شیخ صنعان ، حافظ بزرگوار، و تقدیم به بانوی خوبم
کنعان کیایی- سیزدهم شهریور 1392

/ 0 نظر / 12 بازدید