شعر: گفتگو

  دوش در هنگام هجران قمر
ناله کردم، ناله با مرغ سحر:
« زرد رو شد باغ ما
تازه تر شد داغ ما.
داغ ما؟
بوی خاک و سبزه کو؟
بوی باران لرزه کو؟
بوی عشق بید ها
سوزش خورشید ها...
عطر نارنج در بر کاسه ی آب
عطر نان تازه ی ماربزرگ
عطر ریحان های سبز
عطر چوب تازه ی باران زده
عطر خوب زندگی کو؟
عطر یک پاسخ ناب
به سوالی بی جواب
عطر یک نان و کباب
در پس رویای ناب
عطر آغوش بهار
بوسه های روزگار
عطر سرخ تکه ای از یک لبو
عطر مستی از سبو
کو بهاران کو بهاران کو کو؟»
مرغ خوشخوان پاسخم را ساده داد:
«زمستان است...
زمستان است و اهریمن
لباس باغبان بر تن
تبر در دست
به قصد خاک و آب و سبزه و ریحان
به قصد هر سوال و هر جواب و بید و باران
به قصد نان و نارنج و لبو کاران
به باغ ما نظر دارد.
اگر سودای باغ پر ثمر داری
اگر عزم گذر از ناگذر داری
بباید بازوانت را گشائیدن
و دستانت گره کردن
که با آن مشت پولادی
بکوبی بر سر اهریمن ِباغ من و باغ تو و باغ تو ومن
بشاید تا بهاران
با تمام ناز و طنازی
به آغوشت میان آید و خورشید فروزنده
ز بند اهرمن
دگر باره برون آید.»

/ 2 نظر / 12 بازدید
سیمین تیموری

جلو نیا! خاکستر می شوی اینجا دلی را سوزانده اند..!! زیبا بود..[گل]

سیمین تیموری

اینجا سرزمین واژه های وارونه است! گنج,جنگ می شود درمان,نامرد می شود قهقهه,هق هق می شود اما دزد همان دزد است درد همان درد است و گرگ همان گرگ