شعر:خورشید امروز

امروز، روز دگریست
شاید از قله ی امید
خورشید،
سَرَ کی می کشد و می خندد
شایدم از ته دریا،
یا ته دره ی ظلمت
به برون
بر سر زاری و درد
به جنون می آید
من نمی دانم که خورشید
به هر حال
از کدام سوی نگاه
به درخشش آید...
او به هر حال برون می آید...
دل من سخت ولی تنگ شده
ابر چشمم دِگرَ َش رنگ به رنگ
همه رنگش به جنون
همچو باران بهاری
همچو طوفان کویر 
در راه است.
شاید این بارش سنگین
شاید این غُرّش و رعد
شاید این لرزش اشک
بار سنگین دلم را
کَمَکی
نرم کند.
نور خورشید به هر حال
به تمامی زمین
به تمامی کویر
به تمامی نگاه
می تابد...
دل من سخت ولی می بارد...

/ 2 نظر / 7 بازدید
ماشا

سلام زیبا و تاثیرگذار بود. به من سر بزن و شعرهایم را بخوان و نظر بده.منتظرت هستم.

ماشا

با سلام. ممنون از حضورت و نظرت موفق باشی به امید دیدار.