شعر: گفتگو


گفتم غم تو دارم، گفتا غمت ستانم
گفتم که ماه من شو، گفتا مَهِ عیانم

گفتم که مهرورزی آئین بت نباشد
گفتا چو مهر جاوید من بر سرت بمانم

گفتم خیال خوبت، همراه هر دمم شد
گفتا گذر کن از آن، من خود به تو رسانم

گفتم که بوی زلفت، مست دو عالمم کرد
گفتا که جام بعدی، از تو زسر فشانم

گفتم که نوش لعلت، بحر حیات من شد
گفتا که این امانت، بر آن لبت رسانم

گفتم دل رحیمت، مهرم چگونه دارد؟
گفتا که بی مثال است، مصداق آن ندانم

تقدیم به بانوی خوبم؛ به واسطه ی تمام باورهای خوب و استوارش که نسبت به عشق حقیقی و حقیقت عشق پیش چشمانم گشود.   (کنعان کیایی- 92/05/24)

/ 1 نظر / 24 بازدید
دالکاف

درود با حفره های مرموز بروزم همچنین برای شما دوست گرامی آرزوی پیروزی دارم.