شعر:خزان بهار

خزان بهار


غریبانه چه شد این  روزگاران
حزین تر از خزان شد نوبهاران

بهار دلکـش است اما خدایا
چرا ویرانه گشته شاخساران

خدایا  روز میلادی چو امروز
چرا دردی شده بر جان یاران

خدایا آسمان لـبریز ابـر است
چرا پس این زمین محتاج باران


/ 1 نظر / 10 بازدید
پیمان

براي تو مي نويسم... براي تويي كه تنهايي هايم پر از ياد توست... براي تويي كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست ... براي تويي كه احسا سم از آن وجود نازنين توست ... براي تويي كه تمام هستي ام در عشق تو غرق شد... براي تويي كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است... براي تويي كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردي... براي تويي كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردي... براي تويي كه هر لحظه دوري ات برايم مثل يک قرن است... ... تويي كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است براي براي تويي كه قلبت پـا ك است ... براي تويي كه در عشق ، قـلبت چه بي باك است... براي تويي كه عـشقت معناي بودنم است... براي تويي كه عـشقت معناي بودنم است... براي تويي كه غمهايت معناي سوختنم است... براي تويي که آرزوهايت آرزويم است...[قلب] ســــــــــــــــــلام وب خوبي داري دوست من[چشمک] اگر تمايلي به لينک کردن داشتي خبرم کن موفق باشي باي[گل]